صفحه اصلی   ارتباط با ما

Top of Box
Login ورود کاربران
کلمه کاربری

رمز عبور


Bottom of Box
Top of Box
Statistics آمار بازدیدکنندگان کاربران آنلاین : 6
بازدید های امروز : 1,188
بازدید های دیروز : 1,840
کل بازدید ها : 9,387,363
بازدید از این صفحه : 3715
پر بازدید ترین روز : 1392/2/23
بیشترین بازدید : 101023
بیشترین کاربر آنلاین : 623
Bottom of Box
Top of Box
با قرار دادن لینـک و لـوگـوی ما در وب سـایت یا وبـلاگتان جـهت معرفی و تـشویق بـازدیـدکنندگان به بازدید از این سایت از اجـر معنوی آن بهره مند شوید
Logo of Monazere.ir
Bottom of Box


سقیفه و خلافت ابابکر

بابویهی: آقای نصرت‌آبادی و آقای نوبختی (به دنبال بحث پیشین به عرایضم توجه نمایید) گفتار ما به این‌جا منتهی شد که ابابکر و عمر و هواخواهانشان، رحلت جان‌گداز پیغمبر(ص) را پشت سر انداخته و از پی منصب خلافت و دنبال تحصیل مقام و ریاست رفتند، و برای آن‌که به ماهیت خلافت خلاء بینایی پیدا کنید و برایتان آشکار شود که چگونه و از کجا و با چه وسایلی این ریاست را به دست آوردند به مطالب تاریخی ذیل جدّاً توجه نمایید:

72. ابوبکر احمد عبدالعزیز الجوهری البصری البغدادی المعتزلی متوفای سال 323 هـ در کتاب خود «السقیفة و فدک» صفحه 46 می‌نویسد:

و حدثنی المغیره بن محمد المهلبی من حفظه، و عمر بن شبة من کتابه باسناد رفعه الی ابی سعید الخدری قال: سمعت البراء بن عاذب یقول: لم اذل بنی هاشم محبا، فلما قبض رسول الله صلی الله علیه و آله خفت ان تتمالاً قریش علی اخراج هذا الامر عنهم، فاخذنی ما یأخر الوالهة العجول، مع ما فی نفسی من الحزن لوفاة رسول الله صلی الله علیه و آله، فکنت اتردد الی بنی هاشم و هم عند النبی صلی الله علیه و آله فی الحجرة، و اتفقدّ وجوه قریش، فانی کذلک اذ فقدت ابابکر و عمر و اذ قائل یقول: القوم فی سقیفة بنی ساعدة، و اذ قائل آخر یقول: قد بویع ابابکر، فلم البث و اذا انا یابی بکر قد اقبل و معه عمر و ابوعبیدة و جماعة من اصحاب السقیفة و هم محتجزون بالازد الصنعانیّة لایمرّون باحدٍ الا خبطو و قدّموه فمدو یده فمسحوها علی ید ابی‌بکر یبایعه، شاء ذلک او ابی، فانکرت عقلی و خرجت اشتد حتی انتهیت الی بنی‌هاشم والباب مغلق، فضربت علیهم الباب ضربا عنیفاً و قلت: قد بایع الناس لابی بکر بن ابی قحافة، فقال العباس: تربت ایدیک الی آخر الدهر، اما انی قد امرتکم فعصیتمونی، فکشت اکابد ما فی نفسی.

و رایت فی اللیل المقداد، و سلمان و اباذر و عبادة بن الصامت، و ابا الهیثم بن التمیان، و حذیفة، و عمارا و هم یریدون الامر شوری بین المهاجرین.

فلما کان بلیل خرجت الی المسجد فلما صرت فیه تذکّرت انی کنت اسمع همهمة رسول الله صلی الله علیه و آله بالقرآن، فامتنعت من مکانی فخرجت الی الفضاء، فضاء بنی قضاعة، واجد نفرا ینتاجون فلما دنوت منهم سکتوا فانصرفت عنهم، فعرفونی و ما اعرفهم، فدعونی الیهم فاتیتهم فاجدا المقداد بن الاسود، و عبادة الصامت، و سلمان الفارسی و اباذر، و حذیفة، و ابا الهیثم بن التیهان، و اذا حذیفة یقول لهم: و الله لیکونن ما اخبرتکم به، و الله ما کَذبتُ و اذا القوم یریدون ان یعیدو الامر شوری بین المهاجرین.

ثم قال ائتوا أًًبي بن كعب، فقد علم كما علمت قال : فانطلقنا الى ابي، فضربنا عليه بابه حتى صار خلف الباب، فقال من أنتم فكلمه المقداد، فقال : ما حاجتكم ؟ فقال له : ما أنا بفاتح بابي، وقد عرفت ما جئتم له كأنكم أردتم النظر في هذا العقد فقلنا نعم، فقال أفيكم حذيفة فقلنا نعم قال فالقول ما قال وبالله ما افتح عني بابي حتى تجرى على ما هي جارية ولما يكون بعدها شر منها والى الله المشتكى.

وبلغ الخبر أبابكر وعمر فأرسلا الى أبي عبيدة والمغيرة بن شعبة فسألاهما عن الرأي فقال المغيرة ان تلقوا العباس فتجعلوا له هذا الأمر نصيبا فيكون له ولعقبه فتقطعوا به من ناحية علي ويكون لكم حجة عند الناس على علي إذا مال معكم العباس .

فانطلق أبو بكر وعمروأبو عبيدة والمغيرة حتى دخلوا على العباس وذلك في الليلة الثانية من وفاة رسول الله صلى الله عليه وآله فحمد أبو بكر الله وأثنى عليه وقال

إن الله ابتعث لكم محمدا صلى الله عليه وآله نبيا وللمؤمنين وليا فمن الله عليهم بكونه بين ظهرانيهم حتى اختار له ما عنده فخلى على الناس أمورهم ليختاروا لأنفسهم متفقين غير مختلفين فاختاروني عليهم واليا ولأمورهم راعيا فتوليت ذلك وما أخاف بعون الله وتسديده وهنا ولاحيرة ولاجبنا وما توفيقي إلا بالله عليه توكلت واليه انيب وما أنفك يبلغني عن طاعن يقول بخلاف قول عامة المسلمين يتخذ لكم لجأ فتكونوا حصنه المنيع وخطبه البديع فإما دخلتم فيما دخل فيه الناس أو صرفتموهم عما مالوا إليه، فقد جئناك، ونحن نريد ان نجعل لك في هذا الأمر نصيبا، ولمن بعدك من عقبك إذ كنت عم رسول الله صلى الله عليه وآله، وان كان المسلمون قد رأوا مكانك من رسول الله صلى الله عليه وآله، ومكان أهلك، ثم عدلوا بهذا الأمر عنكم وعلى رسلكم بني هاشم، فإن رسول الله صلى الله عليه وآله منا ومنكم .

فاعترض كلامه عمر، وخرج الى مذهبه في الخشونة والوعيد واتيان الأمر من أصعب جهاته، فقال : اي والله، واخرى انا لم نأتكم حاجة اليكم، ولكن كرهنا أن يكون الطعن فيما اجتمع عليه المسلمون منكم، فيتفاقم الخطب بكم وبهم فانظروا لأنفسكم وعامتهم، ثم سكت .

فتكلم العباس، فحمد الله وأثنى عليه، ثم قال : ان الله ابتعث محمدا نبيا، كما وصفت، ووليا للمؤمنين، فمن الله به على امته حتى اختار له ما عنده، فخلى الناس على أمرهم ليختاروا لأنفسهم، مصيبين للحق ماثلين عن زيغ الهوى، فان كنت برسول الله طلبت فحقنا أخذت، وان كنت بالمؤمنين فنحن منهم، وما تقدمنا في أمركم فرطا، ولا حللنا وسطا، ولا نزحنا شحطا، فان كان هذا الأمر يجب لك بالمؤمنين، فما وجب إذ كنا كارهين وما أبعد قولك انهم طعنوا من قولك انهم مالوا اليك، وما ما بذلت لنا فان يكن حقك اعطيتناه فامسكه عليك، وان يكن حق المؤمنين فليس لك ان تحكم فيه، وان يكن حقنا لم نرض لك ببعضه دون بعض، وما أقول هذا أروم صرفك عما دخلت فيه، ولكن للحجة نصيبها من البيان، وأما قولك، ان رسول الله صلى الله عليه وآله منا ومنكم، فإن رسول الله صلى الله عليه وآله، ومن شجرة نحن أغصانها وأنتم جيرانها . وأما قولك يا عمر، انك تخاف الناس علينا، فهذا الذي قدمتموه أول ذلك، وبالله المستعان.

(خلاصه ترجمه حدیث): براء بن عازب ـ  که یکی از صحابه است ـ می‌گوید: من همیشه دوستدار بنی هاشم بودم، و چون پیغمبر(ص) رحلت نمود، می‌ترسیدم که قریش دست به یکدیگر بدهند و این امر ـ خلافت ـ را از خاندان بنی‌هاشم بیرون برند، با اندوه بسیار شتاب‌زده حیران زده نزد بنی هاشم رفت و آمد می‌کردم در همان حجره‌ای که جسد مطهّر پیغمبر(ص) بود، و بنی هاشم در آن‌جا مجتمع بودند، به این طرف و آن طرف نگاه می‌کردم سران قریش را نیافتم، ناگهان ابابکر و عمر غایب شدند، در این هنگام گوینده‌ای گفت: این قوم در «سقیفه بنی ساعده» هستند، ناگهان گوینده دیگری گفت: ابابکر بیعت شد، بی‌درنگ رفتم، دیدم ابابکر می‌آید و با او امت عمر و ابوعبیده و جماعتی از اصحاب سقیفه، و به هر کسی که برخورد می‌کنند راه را بر او می‌بندند، و او را چه بخواهد و یا نخواهد نزد ابوبکر برده، و دستش را به دست ابوبکر می‌مالیدند که با او یبعت نماید ـ از دین این منظره ـ عقل خود را از دست داده به سرعت روی به بنی هاشم آمده و درب را به شدت کوبیدم و گفتم: مردم با ابابکر بیعت کردند، عباس ـ عموی پیغمبر ـ گفت: تا ابد بدبخت شدید. آگاه باشید که من شما را دستور دادم و شما نافرمانی کردید.

ـ براء بن عازب می‌گوید ـ فشارات درونی را برخود هموار نمودم، و شبانگاه دیدم سلمان، مقداد، عبادة ابن صامت، ابالهیثم بن تمیان، حذیفه و عمّار را و این گروه می‌خواهند با شورای مهاجرین خلافت را برگردانند.

چون شب شد به جانب مسجد رفتم وبه یاد افتادم که صدای پیغمبر را در خواندن قرآن این‌جا می‌شنیدم، دیگر نتوانستم مکث کنم، به میدان گاه بنی قضاعة بیرون آمدم، افرادی را یافتم که با یک‌دیگر گفتگوهای سرّی دارند، چون من به ایشان نزدیک شدم، ساکت شدند، من آنان را نشناختم و برگشتم، ولی ایشان مرا شناختند و مرا صدا زدند، من به سوی آنان برگشتم، دیدم ـ همان افراد نام برده بالا هستند ـ در این میان حذیفه به آنان می‌گفت: سوگند به خداوند آن چه را به شما خبر دادم، خواهد شد سوگند به خدا نه دروغ گفتم و نه دروغ به من گفته شده. و این گروه می‌خواهند این امر ـ خلافت ـ را با شورای مهاجرین برگردانند.

سپس حذیفه به ایشان گفت: برویم به سوی ابّی بن کعب، چون آمدند به در منزل او، درب را کوبیدند ابّی از پشت در گفت: کیستید؟ و چه کار دارید؟ مقداد گفت: مسأله مهم‌تر از آنست که از پشت در گفته شود درب را باز کن، اَبّی جواب داد، در را باز نمی‌کنم و فهمیدم برای چه آمده‌اید، گویا منظور شما اینست که درباره بیعت اظهار نظر نمایید، جواب دادند بلی، ابّی گفت آیا حذیفه با شما هست، گفتیم: آری جواب داد هر چه را او بگوید صحیح است، سوگند به خدا من درب خانه خود را باز نمی‌کنم تا هرچ ه می‌خواهد بشود، پیش بیاید و آن‌چه به دنبال این واقعه می‌آید، بدتر از خود آن خواهد بود.

ـ براء بن عازب می‌گوید ـ: این خبر به ابابکر و عمر رسید، این دو نفر ابوعبیده و مغیرة بن شعبه را احضار کردند، و از ایشان نظر خواستند، این دو نفر گفتند: بایستی بروید نزد عباس و از برای او سهمی از خلافت قرارداد کنید، که اگر او به طرف شما بیاید، از ناحیه علی بن ابیطالب آسوده خواطر می‌شوید. و این خود حجّتی می‌شود از ناحیه شما بر مردم، پس ابوبکر و عمر و ابوعبیده و مغیره حرکت کردند به جانب عباس هنگامی که شب دوم از رحلت پیغمبر(ص) بود.

ـ پس از ورود ـ ابابکر حمد و ثناء خدا را نمود و تمجید پیغمبر(ص) کرد ـ سپس گفت ـ : پیغمبر(ص) مردم را آزاد گذارد، تا کسی را برای خودشان انتخاب کنند، ایشان هم مرا اختیار کردند، و من هم مت ولی این امر شدم و از هیچ چیز نمی‌هراسم و توکل بر خدا می‌کنم.

ـ سپس گفت ـ : همواره به من می‌رسد از ناحیه طعن‌زنندگان گفتاری برخلاف مسلمین و شما را پناهگاه خود قرار داده‌اند، یا شما هم وارد شوید در آن‌چه دیگران وارد شدند، و یا مردم را از این کردارشان جلوگیری کنید. ما به سوی تو «عباس» آمده‌ایم، و منظورمان آنست که سهمی از این امر ـ خلافت ـ برای تو و نسلت قرار دهیم، زیرا تو عموی پیغمبر(ص) هستی ـ پس از آن گفت ـ هر چند مسلمین موقعیت تو و اهل بیتت را نسبت به پیغمبر می‌دانند، ولی مردم این امر ـ خلافت ـ را از شماها برگرداندند، زیرا رسول الله هم از شما است و هم از ما.

عمر گفتار ابوبکر را قطع کرد، و با آن روش خشونت‌آمیزی که همیشه داشت، روی به عباس کرد و گفت: آری و الله، و دیگر آن‌که ما نیامده‌ایم به سوی شماها برای حاجتی، لیکن دوست نداریم گفتارهای آبروریزی از ناحیه شما به آن‌چه مسلمین بر آن اجتماع کرده‌اند سر بزند، شما آینده خودتان و مردم را در نظر بگیرید.

پس عباس شروع به سخن نمود حمد و ثناء الهی را به جا آورد و تمجید پیغمبر نمود ـ پس از آن گفت ـ پیغمبر(ص) مردم را آزاد گذارد تا اختیار کنند برای خودشان، در صورتی که از راه حق وارد شوند و پیروی هوای نفس نکنند ـ سپس گفت ـ : اگر تو (ای ابوبکر) خلافت را از طریقی که رسول الله(ص) تعیین کرده است، آن را می‌طلبی پس (بدان) که حق ما (بنی هاشم) را در دست گرفته‌ای، و اگر به توسط مؤمنین است، که ما هم از مؤمنین می‌باشیم، نه ما پیش‌رو جمعیت شما بودیم، و نه در میان شماها و نه این‌که از شما به کلی دور بوده‌ایم، پس اگر خلافت بر تو واجب می‌شود که از ناحیه مومنین صورت بگیرد، پس تو خلیفه نیستی، زیرا ما (که از مؤمنین هستیم) به این امر رضایت نداریم، و چقدر دور است ـ این ـ گفتارت: مردم طعن می‌زنند، با آن گفتارت: که ـ گفتی ـ : مردم به سویت میل کرده‌اند.

سپس ـ عباس گفت ـ: اگر آن سهمی را که به ما می‌دهی مال خودت است، پس آن را برای خودت نگه دار، و اگر حق مؤمنین است، تو حق نداری در آن تصرف کنی، و اگر حق خود ما می‌باشد، ما به نیمی از آن راضی نمی‌شویم ـیعنی بایستی تمام حق ما را که خلافت باشد به ما واگذار کنی)، این گفتارهای من نه برای آنست که بخواهم ترا از این کار برگردانمت (ولی) این بیان برای اتمام حجت می‌باشد، و امّا آن‌که گفتی: پیغمبر از ما و از شما است، پسغمبره از شجره ایست که ما (بنی‌هاشم) شاخه‌های آن هستیم، و شماها همسایه آن می‌باشید. (سپس عباس رو به عمر کرد و گفت:) اما گفتار تو ای عمر: که از ناحیه مردم بر ما می‌ترسی، پس همین آشوبی که به راه انداخته‌ای مبدأ همین خطر خواهد بود.   ـ ترجمه تمام شد ـ

بابویهی: آقای نصرت‌آبادی و آقای نوبختی، به جان خودم همین قسمت از کتاب ابوبکر جوهری ـ که در بالا آورده شد ـ برای باطل بودن خلافت ابوبکر و شرعی نبودن آن دلیل محکمی است، زیرا نکته‌های حساسی در جملات آن مندرج می‌باشد که ابوبکر و هواخواهانش را رسوا و مفتضح می‌کند، و چون آقای نصرت‌آبادی شما شخصی هستید روحانی و دقایق عبارات را بهتر درک می کنید، از شما استدعا دارم که با ذهنی خالی از هر گونه تعصبات جاهلانه و با قلبی آرام به این نکات ذیل کاملا توجه نمایید سپس آن‌چه وجدانتان رأی می‌دهد درباره موضوع خلافت قضاوت کنید: